X
تبلیغات
رایتل
یکشنبه 23 دی‌ماه سال 1386
راز گل سرخ

آغاز سخن ، سخن سرا میخواهد

در طول سخن گره گشا میخواهد

من با چه زبان بگویم ای ورد زبان

هر مطلع و هر سخن ترا میخواهد

در گلستانی هنگام خزان
رهگذر بود یکی تازه جوان

صورتش زیبا قامت موزون
چهره اش غم زده از سوز درون

دیدگان دوخته بر جنگل و کوه
دلش افسرده ز فرط اندوه

با چمن درد دل آغاز نمود
این چنین لب به سخن باز نمود :

گفت: آن دلبربی مهرو وفا
دوش می گفت : به جمع رفقا:

در فلان جشن به دامان چمن
هر که خواهد که برقصد با من

از برایم شده گر از دل سنگ
کند آماده گلی سرخ و قشنگ

چه کنم من؟ که دراین دشت و دمن
گل سرخی نبود وای به من

در همان جا به سر شاخه ی بید
بلبلی حرف جوان را بشنید

دید بیچاره گرفتار غم است
سخت افسرده ز رنج و الم است

گفت باید دل او شاد کنم
روحش از قید غم آزاد کنم

رفت تا بادیه ها پیماید
گل سرخی به کف آرد شاید

جستجو کرد فراوان و چه سود
که گل سرخ در آن فصل نبود

هیچ گل در همه گلزار ندید
جز یکی گلبن گلبرگ سپید

گفت ای مونس جان یار قشنگ
گل سرخی ز تو خواهم خون رنگ

هر چه بایست کنم تسلیمت
بهترین نغمه کنم تقدیمت

گفت ای راحت جان ای بلبل
آن چنانی که تو می خواهی گل

قیمتش سخت گران خواهد بود
راستش قیمت جان خواهد بود

بلبلک کآمده بود آن همه راه
بود از محنت عاشق آگاه

گفت : برخیز که جان خواهم داد
شرف عشق نشان خواهم داد

گفت گل :سینه به خارم بفشار
تا خلد در دل پر خون تو خار

از دلت خون چو بر این برگ چکید
گل سرخی شود این برگ سپید

سرخ مانند شقایق گردد
لاله گون چون دل عاشق گردد

تا سحر نیز در این شام دراز
نغمه ای ساز کن از آن آواز

شب هوا خوش همه جا مهتاب است
این چنین آب و هوا نایاب است

بلبلک سینه ی خود کرد سپر
رفت سر مست در آغوش خطر

خار آن گل همه تیز و خون ریز
رفت اندر دل او خاری تیز

سینه را داد بر آن خار فشار
خون دل کرد بر آن شاخه نثار

برگ گل سرخ شد از خون دلش
مهر بود ، آری در آب و گلش

شد سحر, بلبل بی برگ و نوا
دگر از درد نمی کرد صدا

جان به لب سینه و دل چاک زده
بال و پر بر خس و خاشاک زده

گل به کف, در گل و خون غلط زنان
سوی مأوای جوان گشت روان

عاشق زار در اندیشه ی یار
بود تا صبح همان جا بیدار

بلبل افتاد به پایش جان داد
گل بدان سوخته ی حیران داد

هر که می دید گمانش گل بود
پاره های جگر بلبل بود

سوخت بسیار دلش از غم او
ساعتی داشت به جان ماتم او

بوسه اش داد و وداعی به نگاه
کرد و برداشت گل, افتاد به راه

دلش آشفته بد از بیم و امید
رفت تا بر در دلدار رسید

بنمودش چو گل خوش بو را
دخترک کرد ورانداز او را

قد و بالای جوان را نگریست
گفت :افسوس پزت عالی نیست

گر چه دم می زنی از مهر و وفا
جامه ات نیست ولی در خور مار

پشت پا بر دل آن غم زده زد
خنده بر عاشق ماتم زده زد

طعنه ها بود به هر لبخندش
کرد پرپر گل و دور افکندش

وای از تنهایی و بخت سیاه
آه از یاری که نگیرد سراغ از ما آه